تبليغاتX
یکی مثل من

یکی مثل من

49.جیم، جاده - جدایی


امشب  که چشم در چشم دلتنگی

قصه ی جاده و جدایی و دوری را به گوش مهتاب میرساندم

تا روشنای صبح ، با اشک دلخوش ِ حواس پرتی ِ شب بودم

بلکه امید دیدار فردا را از پشت خطی خطی ِ سیاه رنگش

پرواز کنم.

سکوت عاشقانه ی احساس همان دیروز بود که

جنجالی شد برای تکرار  آرامش ِ لحظه های مانده تا بی قراری

لحظه هایی که آغازش را آغوش تو رقم میزد

و پایانش را یک عبور پرمعنای دلتنگی

آنجا بود که دست در دست یک دنیا خاطره ی کوتاه

قدم به قدم در گوش بی تاب ِ لحظه ها گفتم

فکر آفتاب نیستی ، به غروبِ این همه اتفاق ِ بی فاصله و یک رنگ ِ ماندن نظاره کن.

یک اتفاق ناب نوشت:

پشت یک ابهام پر تردید، تنها ، حادثه ی دل نقطه ی پایان است!

نفس نوشت:

چشم سایه  از وجود روشنگر عشق است

که میان حادثه ی تردید و اطمینان نابینای یک تاریکی ِ شب آلود مانده.

از جبران خواندم:

چه سبک است دست روزگار،

و چه پر آواز است شب،

هنگامی که آدمی عشق میورزد و به آن اعتماد دارد.

شیطنت نوشت:

چه کیفی دارد دست روزگار را کوتاه ببینی از هزاران اتفاق ، سادگی را با تمام وجود ببلعی

 و خبر آن قاصدک ِ حیرانی باشی که مانده از این همه اتفاق باور نکردنی به کجا خبر برساند !

ته نوشت:

دوری شیرین میشه وقتی بدونی برای کسی مهم هستی که آرامشت را زمزمه ی مهربانی اش کرده .

تو را دوست دارم بدون اینکه علتش رو بدانم محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا

لامارتین

امروز نوشت: آهنگ!!! ؟

خوب دوستش داشتم (:

هوم.

+ نوشته شده در 91/02/24 ساعت توسط نفس | 


48. بی داد سکوتــــــــــ




شاید هم با داد ِ ســــــــــــــــــُــــ  کــــــــــــــــــــــــ و ـــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در 91/02/18 ساعت توسط نفس | 


47.تراژدی عشق خندان است

من به خویشتن خویش معتادم

‫معتاد یک پنجره پر از قلم

‫یک عاطفه پر از پرهای رنگي گنجشکانی سفید

‫من رنگ میکنم هستی ام را با خورشید

‫از تمام منشورها عبور میدهم نامم را

‫تا سفید تر از نور شود لبخندي که بر دلم مینشیند

‫تراژدی عشق خندان است

‫اگر بر بام خدا باشد

‫خدا چه صدای بلندی

‫واژها نظارگرند

‫خود می آیند و خود منتشر میشوند

‫تراژدی چرا باید غمناک باشد وقتی واژه زیباست

‫قصد کردم بر تلخی رنگی از سبزي نقش زنم

* دستهای  آبی 

+ نوشته شده در 91/02/05 ساعت توسط نفس | 


46.رؤیـــــــــــــ ـــــــآ

 

دل به رؤیای داشتنت که میبندم قلب ثانیه می ایستد.

رؤیایی که شانه هایت را دیگر پناهی برای اشک های آلوده به فراق نمی بیند

همان رؤیای بی تعبیری که دوست دارد

سر بر شانه ات

خاطرات بهارترین فصل رسیده از دل زمستان را ورق بزند و به

 آغاز آفتاب

کاکل ارغوان

و لیسه ی شبنم بر گلبرگ احساس چشم بدوزد .

میان دریا دریا شوق چشمانت همچو ماهی رقاص ترانه ی وصال باشم.

در غیاب واژه ها عریان ترین حضور پر نبض احساس را لمس کنم

تا مثل لحظه ی تولدت لبالب دوستت بدارم.

 

+من تبسم رویای کودکانه را بر کنج تابی با تو به پرواز در خواهم آورد

اگر چه در دنیای بزرگسالیم هیچ کس مرا درک نخواهد کرد

بر سرازیری رود جاری میشوم

می دانم می آیی اگر چه آرام و بی هیچ هیاهویی

اما آمدنت را نسیم با قاصدکی برایم به هدیه خواهد آورد

تلاطم دلم را به سکوت خواب خواهم برد 

در خوابم بالای ماه کنار شیروانی نقره ای عکس رخت را حکاکی میکنم


یکی مثل من نوشت: نزدیکتری به من، نزدیکتر از پایان این جاده ی آشنا .  .  .

نفس نوشت : این متن تقریبا فسیل شده بود، اتفاقی میان نوشته های قبلی یافتمش.

حس عجیبی نوشت: چشمه ی تمام کلمات آشنا و غریب ِ نفس های رفته خشک شده انگار!

 

+ نوشته شده در 91/02/02 ساعت توسط نفس | 


45.یک شب بی مهتابـــــ ــ ــ ـــ ـ . . . . .

 

۳۰ فروردین !

' ۱:۱۵

  

نفس نوشت: پنهان شدن پشت بک بغض سنگین ،فرصتی است برای گره خوردن ثانیه ها به وقت دلتنگی ...

صبح دیشب نوشت: گمان نمیکنم دنبال تاریکی دویده باشم ، پس این همه روشنی از کجاست؟!

 

+ نوشته شده در 91/01/30 ساعت توسط نفس |